خب
سلام
باید بگم منی که از اردیبهشت پارسال تا اسفند همون پارسال، روزی پونزده ساعت وقت آزاد داشتم، بعد از تموم شدن دوران آموزشی سربازی - که از اسفند 95 شروع شد و تا آخرای اردیبهشت همین سال جاری ادامه داشت، خیلی وقت نکردم که بیام وبلاگ پست بزارم اما حالا با خاطره ای از سه ماه سرباز بودنم که گذشته، به وبلاگ برگشتم
خب، داستان از این قرار بود که 19 اسفند به یکی از پادگان های تهران (که ترجیحا نباید اسمش رو بیارم) اعزام شدم؛ حدود یه هفته اونجا بودم و بعد چون اعزامی اسفند ماه بودم و به ما میگفتن دوره ی طلایی، 19 روز بهمون مرخصی دادن اومدیم خونه، خخخ یعنی چشم خدمت رو درآوردیم با این خدمت کردنمون.
از سربازی بگم؛ یکی از خوبی های سربازی اینه که قدر چیزایی که داری میفهمی، از ریز ترین چیزها، تازه میفهمی مثلا فرش چه نعمتیه چون توی پادگان فرشی وجود نداره که روش دراز بکشی. تازه میفهمی همین تلویزیون چه نعمتیه، متکای خودت یا حتی همون یخچال خونتون عجب چیزیه و تو ازش غافل بودی، تازه میفهمی یکی از بهترین نعمت های دنیا که اسمش مادره چه نعمیته؛ توی پادگانه که میفهمی مادر چه گنج بزرگیه؛ من که دلخوشیم توی پادگان این بود که اجازه میدادن پنجشنبه ها خونواده ها بیان و دو ساعت کنار هم باشیم.
روزهای آموزشی گذشت و گذشت تا رسید به روزی که معلوم میشه کجا میفتی که دو سال خدمت کنی، روزی به اسم روز تقسیم. روز تقسیم یکی از پر استرس ترین روزهای زندگیه؛ ترس این که بیفتی شهرستان یه جا مثل بیرجند که خیلی سرده یا بیفتی چابهار که خیلی گرمه. تک تک بچه محل ها، خیابون هایی که یه عمر توشون قدم زدی حتی در خونتون میاد جلو چشمت و با خودت میگی اگه بیفتم شهرستان دیگه حالا حالا ها از دیدنشون محرومم؛ یه ترس بزرگ همه ی وجودت رو میگیره. من که داشتم میمردم تا این که بالاخره فرمانده اسمم رو خوند ...
با صدای بلند گفت: حسین ابوحمزه
.........
........
.....
...
پاشدم
وایسادم
توی دلم گفتم یا اباالفضل
خدا رحم کن
رفتم جلو
زل زدم توی چشم های فرمانده
اونم نگام کرد
...
...
بعد اسم پادگانی رو که خدمتم افتاد اونجا (که الیته ترجیحا دوباره نباید اسمش رو بیارم) گفت؛ یعنی خلاصه افتادم همونجا که آموزشی بودم یعنی افتادم تهران.
از خوشحالی کلی گریه کردم و خدا رو شکر الان که بیشتر از یک ماهه از اون روزها میگذره تقریبا هر روز 6 صبح پادگانم و دیگه تا 2 و نیم تعطیل میشم میام خونه.
خدا به داد همه ی سربازها برسه، سربازی خیلی چیز سختیه، نگهبانی داره توی سرما و گرما، بیگاری داره که کلی چیزای سنگین رو بهت میدن بلند کنی یا بری دستشویی بشوری، فعالیت های رزمی سخت هم وجود داره که مثلا 70 یا 80 تا بشین پاشو زیر آفتاب بری که چندتا از بچه هامون غش کردن و از همه اینا سخت تر، دوری از خانواده س.
خدا همه سربازا رو صبر بده و هرچی زودتر این داستان تموم شه.
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط حسین ابوحمزه|
عکس، شعر، عکس نوشت...ما را در سایت عکس، شعر، عکس نوشت دنبال میکنید
برچسب: سربازی, نویسنده: بازدید: 180